تبليغاتX
گتاب
 
امام علی : تو را این درد بس است كه شب با شكم سیر بخوابی و در اطراف تو گرسنگانی در آرزوی پوست بزغاله
 

برخی از مردم در جوامع دیگر و حتی جامعه ما این طرز تفکر را دارند که ولایت مطلقه فقیه همان پادشاهی مطلقه است فقط اسمش فرق می کنه در جواب این عزیزان باید سخن رهبری عزیز کشورمان حضرت آیت اله خامنه ای که در دیدار با اعضای محترم مجلس خبرگان در تاریخ 1390/06/17 بیان فرمودند ، بیان کنیم :

من تصورم اين است كه بُعد مهمى از قيد اطلاق كه امام منضم كردند به ولايت فقيه - كه در قانون اساسىِ اول قيد «مطلقه» نبود؛ اين را امام اضافه كردند - ناظر به همين است؛ يعنى انعطاف‌پذيرى. دستگاه ولايت - كه دستگاه عظيم ولايت، يعنى در واقع مجموعه‌ى آن دستگاه‌هاى تصميم‌ساز و تصميم‌گير كه در رأسش رهبرى قرار دارد؛ اما مجموعه، يك مجموعه است - بايد بتواند به طور دائم خودش را پيش ببرد، متحول كند؛ چون تحول جزو سنتهاى زندگى انسان و تاريخ بشرى است. ما اگر چنانچه خودمان تحول ايجاد نكنيم و پيش نرويم، تحول بر ما تحميل خواهد شد. تحول يعنى تكميل، پيش رفتن به سمت آنچه كه درست‌تر است، آنچه كه كاملتر است. يعنى آنچه را كه ساختيم، ببينيم نقصهايش كجاست، آن را برطرف كنيم؛ ببينيم كجا كم داريم، آن را اضافه كنيم. اين جريان بايستى ادامه پيدا كند.

 البته دشمنان، «ولايت مطلقه» را به معناى «استبداد» گرفته‌اند؛ يعنى ميل فقيه عادل به صورت دلبخواه. اين معنا در دلِ خودش يك تناقض دارد: اگر عادل است، نميتواند مستبد باشد؛ اگر مستبد است و بر اساس دلخواه عمل ميكند، پس عادل نيست. دشمنان، اين را ملتفت نميشوند و اين معنا را نميفهمند. اين نيست مسئله‌ى «ولايت مطلقه» كه فقيه هر كار دلش خواست، بكند؛ يك وقت يك چيزى به نظرش رسيد كه بايد اين كار انجام بگيرد، فوراً انجام دهد؛ قضيه اين نيست. قضيه اين است كه يك حالت انعطافى در دست كليددار اصلى نظام وجود دارد كه ميتواند در آنجائى كه لازم است، مسير را تصحيح و اصلاح كند، بنا را ترميم كند.

 البته در اينجا هم خطرى كه وجود دارد - كه بايد از اين خطر برحذر بود - اين است كه ما تصور كنيم اين انعطاف بايستى تحت تأثير فشارهاى بيرونى و تغييرِ در جهت انعطاف به قالبهاى غربى باشد. سر قضيه‌ى قصاص به ما اعتراض ميكنند و فشار مى‌آورند، سر قضيه‌ى ديه به ما فشار مى‌آورند، سر قضاياى گوناگون در مسائل مختلف به ما فشار مى‌آورند؛ لذا ما تسليم شويم؛ انعطاف به اين معنا باشد. نه، اين انحراف است؛ اين انعطاف نيست. بايد توجه كنيم، همان آيه‌ى شريفه‌ى «و ان تطع اكثر من فى الارض» اينجا هم جارى است. نبايد به خاطر اينكه راديوهاى بيگانه و تبليغات خصمانه و اتاقهاى فكر دشمن و كمربسته‌ى عليه نظام اسلامى، راجع به فلان حكم، راجع به فلان مبنا اعتراض ميكنند، فرياد ميكشند، ما بيائيم بگوئيم حالا تجديد نظر كنيم براى اينكه با دنيا هماهنگ شويم؛ نه، اين خطاست، اين انحراف است؛ به اين انحراف نبايد دچار شد.

برگرفته از پایگاه مقام معظم رهبری


  نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 15:48  توسط حسن   | 
پسر مرتضي، امير حسين

كه چنويي نبود، در كونين

اصل و فرعش، همه وفا و صفا

عفو و خشمش، همه سكون و رضا

حبَّذا كربلا و آن تعظيم

كز بهشت آورد به خلق، نسيم

و آن تنِ سر بريده در گل و خاك

و آن عزيزان به تيغ، دلها چاك

و آن چنان ظالمان بد كردار

كرده بر ظلم خويشتن، اصرار

حديقه الحديقه سنائي غزنوي، به تصحيح مدرّس رضوي، ص 266

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:8  توسط حسن   | 
سلام علیکم

هنوز بعضی از دوستان به این بنده حقیرن لطف دارن به هر صورت یادی از ما می کنن یکی تلفن میزنه یکی دیگه پیامک میده یکی مسیکال میزنه یکی هم سری به وبلاگ میزنه یکی هم به دیگری زنگ میزنه و حال منو و بقیه دوستان رو از اون می پرسه!!!!!!!!!!

به هر حال از همه دوستان ممنون این شعر حافظ رو تقدیم به همه ی دوستان عزیز

روزِ وصلِ دوستداران یاد باد                                                یاد باد! آن روزگاران یاد باد!

کامم از تلخیِ غم چون زَهر گشت                                      بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من                                               از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا                                                 کوشش آن حق‌گزاران یاد باد

گر چه صد رود است از چشمم روان                                   زنده رود باغِ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند                                            ای دریغا! رازداران یاد باد!

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 22:47  توسط حسن   | 
سلام علیکم

چند روز پیش یکی از دوستان متاهل ما بعد از سال ها یاد ما کرد و یه احوالی از ما پرسید تو همین حال و هوا یه شعری واسه ما از ایرج میرزا خوند که به نظرم زیبا اومد . این دوست ما می گفت که این شعر وصف حال خودشه .


زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير … من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير … من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير … من گرفتم تو نگير

  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 11:1  توسط حسن   | 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم
.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی می‌کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند

حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم
دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.
تنها برو
!

دکتر علی شریعتی

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 10:29  توسط حسن   | 

از باغ می بَرَند چراغانیَت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیَت کنند

 پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

 با این بهانه که بارانیت کنند

یوسف ! به این رها شدن از چاه ، دل مبند  

 این بار می برند که زندانیت کنند 

 ای گُل ! گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مُرده ای ارزانیَت کنند

یک نقطه بیش فرق بین "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیَت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه ای است که قربانیَت کنند!

 

   از : فاضل نظری

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 8:53  توسط حسن   | 

اساساً کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند، از آن‌که می‌داند تقلید می‌کند، و لازمه‏ی عقل این است که در اینجا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص، خردمندی نکند؛ چه، خردمندی کردن در این‌جا بی‌خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوق‌دان و رهبر یک تشکیلات انقلاب یا حزبی، همیشه تربیت شده‌ترین و فهمیده‌ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیع‌تر و مجری‌تر از همه یافته‌اند. زیرا شعور، این فضیلت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی‌دانند فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه‏ی رشته‌های زندگی جاری است و هر جامعه‌ای که پیشرفته‌تر و متمدن‌تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوارتر و مشخص‌تر است.

بنابر این می بینیم که در این دوره غیبت کبرا یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر ... گر چه این انتخاب شونده به وسیله مردم انتخاب می شود ، اما در برابر امام مسئول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله مردم، فقط در برابر خود مردم که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند مسئول است.

البته این انتخاب که یک "انتخاب مُقُیّدی است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی عالِم شناسان به این انتخاب مبادرت ورزند و مردم هم که خود به خود با فضلا و و روحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی، اطبا، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می کنم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم .

برگرفته از کتاب "انتظار، مذهب اعتراض" نوشته دكتر علي شريعتي

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:58  توسط حسن   | 
سلام علیکم

این چند روزه واسه برگزاری مراسم اعتکاف واقعاً سرم حسابی شلوغ بود اما مثل اینکه دوستان بیکار نبودن!!!! قبل اعتکاف به ما اطلاع دادن که یکی از دوستان خیال ازدواج به سرش زده حالا فکر می کنین این فرد کیه :

مصطفی ابراهیمی

مثل اینکه مطلب بنده راجع به ازدواج بهروز داره بعضی ها رو به فعالیت تو این زمینه وادار کرده امیدوارم که این زوج اونم از نوع جامعه شناس خوشبخت بشن .

تبریک می گم پسر عمو

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 14:6  توسط حسن   | 

با آمدن ماه رجب و نزدیک شدن ایام پر برکت اعتکاف دل از آلودگی ها بشوییم و دوباره با خلوص نیت رو به خدا کنیم تا ان شاء الله با بارش رحمت الهی زندگی دوباره ای به برکت این ماه و این روزها نصیب ما بشه . به قول سهراب :

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد .

چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید .

عشق را ، زیر باران باید جست .

................

زیر باران باید بازی کرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است .  

التماس دعا

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 10:16  توسط حسن   | 

خوب یادمه شب اول غذامون آش بود (با خوردن این آش مثل اینکه ما هم رسماً شدیم آش خور) اونم چه آشی ! فقط اینو بگم که اسماً آش بود حالا باید قدر غذاهای دانشگاه رو دونست تا تقی به توقی می خورد بچه در مورد غذا اعتراض می کردن ولی این دانشجوها باید می اومدنو از این آش می خوردن اگه این غذا رو به دانشجوها میدادن فکر کنم که ... می شد .

بالاخره هفته اول خیلی به همه سخت گذشت از غذا گرفته تا برنامه خواب ، از ساعت 30/4 صبح تا ساعت 10 شب مشغول فعالیت بودیم کم کم همه داشتیم به این نظم عادت می کردیم پیش خودم فکر کردم که چه خوبه که هر کسی هر جوری تو جامعه بوو ولی اینجا با هم برابرن همه یک شکل با یک لباس دیگه نه از اون تنوع جور با جور درون جامعه خبری بود و نه از تجمل و غیره . تو این فکر بودم اگه جامعه ما کمی از این نظم رو داشت ما بیشتر و بهتر و سریعتر پیشرفت می کردیم .

 آخر هفته که شد اعلام کردن بر طبق ضوابط افراد متاهل می تونن 5شنبه و جمعه برن خونه ولی بقیه نه (خوب این هم یکی از امتیازات متاهلی اونم قبل از خدمته که اخوی بهروز از این مزیت می تونه به طور کامل استفاده کنه) پیش خودم گفتم عیبی نداره ما که متاهل نیستیم (خدا قسمت همه مجردا کنه که برن خونه بخت) این دو روز رو باید یه جوری سر کنیم مگه چند نفر متاهل اند بالاخره اونا دلشون بیشتر از ما برای خانواده تنگ میشه ! (بالاخره اونا دلداده اند)

غافل از اینکه که دیدیم اینجا هم نور چشمی وجود داره و می تون برن مرخصی (که رفتن) دیگه اون همه فکرای خوب پاره پاره شد اون همه فکرای خوب راجع به نظم و انظباط و یکسان بودن همه افراد نزد فرماندهان (یعنی عدم پارتی بازی) از ذهن بیرون رفت .

به خودم گفتم مگه میشه ! آخه چرا؟ اینجا چرا؟ ...

  نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:5  توسط حسن   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM